پارسا پارسا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

خاطره نامه پارسا انیشتین

خاطره سجده فراموش نشدنی

یه شب مشغول کتاب خوندن بودم و پارسا جونم کنارم ایستاده بود و واسه خودش بازی می کرد و حرف میزد بعد از چند دقیقه محکم خودشو تکون میداد و میخواست دستمو از دور خودش آزاد کنه. وقتی نگاه کردم ببینم چی میخواد متوجه شدم که مامان الهه در حال نماز خوندنه و پارسا توجهش جلب شده و مدام تکون میخوره مثل همیشه محو کاراش شدم تا ببینم عکس العملش چیه!پارسایی با هر رکوع و سجده مامان یه حرکت می کرد که یه آن وقتی مامان به رکوع و سجده رفت اونم خودشو پرت کرد و به حالت سجده انداخت و دوباره سرشو بلند کرد و به مامان نگاه میکرد. خدایا بخاطر رحمت بیکرانت به اندازه مهربانیت،تو را شکر..... ازاون موقع تا حالا هر چی که مامان می خواد نماز بخونه کنار جانمازش می ...
27 آذر 1391

کودکم، زیبای من روزت مبارک

امروز بمناسبت هفته جهانی کودک عکس پسر نازمو فرستادم واسه تلویزیون که بدونه که چقدر دوسش دارم. کودکان دوست داشتنی ایرانی روزتون مبارک . اگر کودکان با مهر و محبت زندگی کنند می آموزند دنیا جایی زیبا و دوست داشتنی برای زیستن است.(ریچل هریس)     آن زمان که خداوند کودکمان را به ما عطا فرمود دانستیم معجزه زیستن دو نفر را برای یک نفر.         هیچ چیز بقدر دیدن یک مادر با کودکش روح پرور نیست و هیچ چیز حس حرمت و تقدیس ما را هنگام تماشای مادری که کودکانش وی را احاطه کرده اند،بیدار نمی کند.(گوته)   ...
3 آذر 1391

تاب بازی

برای اولین بار که بار گل پسرو بردیم پارک فقط با دقت به همه اسباب بازیها نگاه می کرد مخصوصا پارک بادی خیلی توجهشو جلب کرد دفعه بعد که تازه پنج ماهه شده بود هر چی سعی کردم بذارمش توی تاب، گریه ولی از دیدن بجه های دیگه که بازی می کردن خوشش میومد و می خندید و یه دوست یکساله به اسم پرهام هم پیدا کرد و باهاش بازی کرد. حالا توی خونه با تابی که هدیه گرفته مشغول شده، هم به بازی هم خوردن تاب تا بتونه لثه های ملتهبش که قراره مرواریدهای زیبا از توش در بیاد رو آروم کنه و دست آخرهم با آرامش توی تاب خوابش ببره. پارسا جونم در حال بازی با تاب در حال خوردن تاب در حال خوابیدن روی تاب ...
5 آبان 1391

پارسا جون سایه را کشف کرد!!

حالا که پسرم می تونه بشینه، همینطور که مشغول بازی بود نوری که از پنجره روی فرش تابیده بود رو دید،دستشو دراز کرد که نورو بگیره که همزمان سایه دستشو کشف کرد بعد هم تلاش و تلاش که سایه رو بگیره و نهایتا فهمید که سایه گرفتنی نیست!   ...
5 آبان 1391

ختنه

از وقتی که گلم بدنیا اومد می خواستیم که خیلی زود ختنه اش کنیم ولی چند تا پزشک نظرشون این بود که دو سه ماه صبر کنیم.نهایتا 91/6/12 موفق شدیم ببریمش ولی متاسفانه مطب شلوغ بود و خیلی دیر نوبت به پارسا رسید به همین خاطر پارسایی حسابی کسل و خسته شد، موقع تزریق آمپولهای بیحسی،خیلی دردش اومد و دیگه تا آخر عمل یه ریز گریه میکردو تو چشام نگاه می کرد.این روز هم یه روز خیلی زیبا و هم یه روز دردناک بود.انشالله که خداوند به همه پدر و مادرا سعه صدر بده تا با موفقیت از پس رنجها بر بیان.  
14 مهر 1391

اولین مسافرت.....

تصمیم گرفتیم که دو سه روزی رو به یاسوج سفر کنیم و یه هوایی عوض کنیم اما بخاطر مشکلی که واسه ماشین پیش  اومد مسیر رو تغییر دادیم و قرار شد بریم یه جای نزدیکتر.توی راه به یه جای پر از درخت که یه رودخونه هم کنارش بود رسیدیم و همونجا دو سه ساعتی استراحت کردیم و تو هم از خوشحالی یه عالمه سر و صدا کردی و با درختها و آسمون حرف زدی! بعد از ناهار بابا بهروز رفت و از اهالی اون محل سراغ یه استراحتگاه واسه شبو گرفت که آدرس تنگ غوردان رو دادن،بعد از یه مسیر خاکی و طولانی رسیدیم به تنگ که همگی از صفای اونجا لذت بردیم.چادرها رو برپا کردیم و کمی گشت زدیم هوا تاریک شد چون اونجا برق نبود، بابا باتری ماشین رو باز کرد و یه لامپ روشن کرد اما این نور فقط ا...
7 مهر 1391

تبریک تولد از طرف همکاران مامان

عزیز دلم دیروز همکارای مامان بمناسبت تولدت اومدن خونه مامان الهه.ما از ساعت ٩ منتظرشون بودیم ولی برنامه کاریشون تغییر کرده بود و ساعت١١ اومدن.تو هم که از ساعت ٦.٥ بیدار شده بودی،خسته شدی و همینطور که بازی میکردی خوابت برد و تا صدای زنگ رو شنیدی بیدار شدی! اول که خانمها رو دیدی یه کم غریبی کردی اما بعد خوش اخلاق شدی. همکارا زحمت کشیده بودن و دو تا هدیه واست آوردن: یه تاب موزیکال و یه فانی توی، که ایشالا جبران کنیم.   ...
6 مهر 1391